تبليغاتX
دیوانگان خدا

دیوانگان خدا

نگاه معنوي ديگر به خدا وند اينجا دلها ديوانه اند

چه دوري نزديك ..اي بي انتها

چه دور وچه نزديكي!!!

اري دوري از دلهاي گناه اولود دوري اري نزديكي به پاكانت دوري دستانم به فرشتگانت نمي رسد دستم نمي رسد گناهان نمي گزارند بالا بروم نفس همچون اب يخي بر روي اتش است مرا سرد كرده است چه خوباني كه به تو نزديكند

چه دور ونزديك است مرگ

چه نزديكست زمان پايان فراق وچه دور است در نگاه دنيايان  زمان بي معنيست براي تو اين مايم كه اثير جسميم  اين ماييم كه اشكهايمان از غريبي جاريست اشك هاهم براي رازي كردن خود است ما را چه مي شود دعا مي رويم براي خود فرياد مي زنيم براي خالي شدن خود ديوانه مي شويم از وجودت مارا توان نگاه عظمتت نيست خداي مهربان مارا خستگيست جوانيمان در عين حال در  اوجيم  اما در قعر چاه ..چه زيباست ازمايشت  براي هر امتي در هر زماني براي هر بندهاي ..وما هم در اين ازمايشيم ولي قسم مي خوريم به وجود همه هستي ات محمد (عليه السلام ) ما با تمام شرمساريمان مي تونوانيم ومي توانيم  ماييم جوانان امام  زمان ماييم غريبان تمام هستي به همه هستي ام حضرت زهرا كه ما ديوانه توايم مرااااااااااااااا فراق يار نباشد قرار مرا دلتنگي نباشد بهار..

اهاي با تو ام حال مي خواي بكني مي خواي حرفههايي كه هيج جاي عالم نمي گن بشنوي .دل بده مهربون:

 

وقتي بچه بوديم *تو قصه ها شنيده بوديم که فرشته ها وجود دارن *اونا بال دارن و اون بالا بالاها پرواز ميکنن*ميدونستيم که تو بهشتن و نزديک خدا...

ولي روزگار بهمون ثابت کرد که فرشته ها رو زمينم هستن .فرشته هاي ما وقتي ميرفتن پيش خدا . همه يه بال خونين داشتن..اونا دل بزرگي داشتن مثل دريا..خنده هاشون بي ريا بود..مهربوني هاشون بي ادعا..نگاهشون مثل آينه..روحشون؟همون چيزي که بايد باشه:از جنس روح خدا.اين فرشته ها دنياشون يه جور ديگه بود*نه مثل دنياي ما که شلوغ و در هم بر همه.پر از سياه بازي..پر از تصاوير دو چهره..پر از تکه هاي شکسته دلها..پر از صورتکهاي خنداني که پشتشون تزوير و کينه و کراهت پنهانه.دنياي اونا بزرگتر از اين حرفا بود.اونقدر بزرگ که بقيه نمي تونستن بفهمن اونا چرا کمتر حرف ميزنن و بيشتر فکر مي کنن؟چرا ساکتنو به چي دارن فکر ميکنن؟شايد به اينکه درست سر جاي خودشون قرار نگرفته بودن.شايدم از شلوغي هاي کاذب دور وبرشون خسته بودن ..اره .. حتم دارم.. خسته بودن.آدما وقتي دنياشون متفاوت باشه زود پير مي شن.شايد برا همين بود که خدا خواست اونا رو پيش هم جنساشون ببره. همونجا که بايد باشن.همونجايي که لياقتشون رو براي تصاحبش به مرور ثابت کرده بودن... .حالا اون فرشته ها اون بالابالاهان.براي پرواز هم نيازي به بال ندارن.

                                        

*دوروبرتو نگاه کن*.شايد فرشته هاي زياد ديگه اي اطرافمون هستن که هميشه با آدما اشتباه مي گيريم.بذار سير نگاهشون کنيم.بذار ارزو کنيم يه روزي ما هم همونجايي بريم که اونا هستن.ارزو کنيم وقتي قرار زمين خاکي رو ترک کنيم*اونا به استقبالمون بيانو بهمون خوش آمد بگن.... .

فرشته من ! بال هاتو باز کن.و ما رو در پناه خودت بگير.دلمون برات تنگه. يه وقتايي از اون بالا بالاها بيا پايين *بذار پيراهن ما هم بوي بهشت بگيره.سر پل صراط يادتون نره. دستهاي ما به طرف شما درازه ها.دلمون به شفاعت شما گرمه .

*کلام آخر* : ما هميشه يادتونيم....شما هم يادو خاطره ما رو از دنياي بزرگتون حذف نکنين.... دستهاي گرمتان را از دستهاي سرد ما دريغ نکنيد....يا علي

دلنوشته: (ح_بصيري)

 

خدايا به غريبي دلهاي همه جوانها مارا تنها مزار فقط تورا داريم ونه غير...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385ساعت 8:19  توسط نرگس مهدی  | 

یک سرقت ادبی کوچیک

یک سرقت ادبی کوچیک :

مرمر توی یه موزه ی معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود, مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اونجا می اومدن. و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت: "این؛ منصفانه نیست! چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟! مگه یادت نیست؟! ما هر دومون توی یه معدن بودیم,مگه نه؟ این عادلانه نیست! من خیلی شاکیم!" مجسمه لبخندی زد و آروم گفت: "یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه, چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟" سنگ پاسخ داد: "آره ؛آخه ابزارش به من آسیب میرسوند." آخه گمون کردم می خواد آزارم بده. آخه تحمل اون همه دردو رنج رو نداشتم." و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که: "ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه. به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم . به طور حتم در پی این رنج ؛گنجی هست. پس بهش گفتم : "هرچی میخوای ضربه بزن ؛بتراش و صیقل بده!" و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم. و هر چی بیشتر می شدن؛بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم! پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."

                       

هان ای ضمیر ها ..باطن ها .. دل ها !!!

اری با شمام . چیه هر وقت مشکلی براتون پیش میاد *اولش تظاهر میکنین که صبورین .. ولی امان از روزی که این مشکل یه خورده طول بکشه ..زمین و زمان رو میدوزیم به هم !نمازمون رو بی حوصله و دیر می خونیم تازه اگه دیگه طاقت نداشته باشیم .. داد و فریاد میکنیم سر خدا .. ناشکری میکنیم که چیکارت کردم که گرفتارم کردی ؟ تقاص چی رو دارم پس میدم ؟.....شکر خدا اینروزام که تو رسانه ها مد شده تا یه گرفتاری برا نقش اول فیلم پیش میاد .. سریع شروع میکنن به دعوا کردن با خدا .... عجب از ما مسلمون ها .. قبول کنین که فقط ادعای مسلمونیمون میشه .. عجب از ما .

یه تذکر : عزیزان * خداوند هیچ وقت بالاتر از تحمل شونه هامون بهمون گرفتاری نمیده .. تو مشکل نمی ندازتمون ..ازمایشمون نمی کنه . این خودمونیم که مدام تکرار می کنیم (من نمی تونم) .. تو پست قبلیمم عرض کردم :" در روز خلقت( نمی توانم) در قاموس ما جای نگرفت ".این ماییم که ایمانمون ضعیفه .. کم تحملیم

هان ای بندگان حق و حقیقت !...

از بچگی همه جا خوندیم و شنیدیم که میگن : انچه از دوست رسد نیکوست :خداییش این حرف رو ضمیرا تو وجودمون حک کردیم ؟ یاران!!! این سختی هام مثل خوشی ها هدیه و موهبتی از سوی حق .این بی تابیام اثار همون تراش خوردن .. ای کاش بیشتر از اونچه که در روز ازل لبیک گفتیم * صیقل داده بشیم .. ای کاش بالاتر از ظرفیتمون موهبتهای الهی رو دریافت کنیم و بلاخره ای کاش به بنده ای با ظرافتهای درخور عاشقان معبود و معصومینش تبدیل شویم.عزیزان با تمام وجود این هدیه ها رو قبول کنین و تو دفتر دلتون ترسیمش کنین .که اگه وقت بگذره *دیگه طلبکار نشین هااااااا !!! از ما گفتن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 15:2  توسط نرگس مهدی  | 

قسمتی از وصیت نامه شهید بصیری(یکی از یاران احمد کاظمی)

زندگی روزمره ما همچون دفتری است که هر بامداد یکی از برگهای ان بیدار شده و شامگاه می میرد . ولی با مرگ هر کدام هزاران خاطره بر رویشان نقش می بندد.

یقین داشته باشید که سختی و مشقت در همه حال در زندگی در کمین تک تک انسان ها نشسته اند .این گرفتاری ها خلق شده اند که ما را بیازمایند .که ذا تا این از تنوعات و لزومات تلخ و شیرین زمانه است.

و اما وظیفه ما :  باید با تبسم و خوش بینی به زندگی نگاه کنیم و هرگز از یاد خدا غافل نمانیم که هر دم و بازدم ما از اوست و بس . اگر حواد ثی بر وفق مرادمان نشد . اگر سخت شکستیم و توان بلند شدن را در خود نیافتیم . اگر به بلایی کرفتار شدیم . فقط لحظه ای باید مکث کنیم و بعد با ذکر (لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم )  همان راست قامت همیشه استوار باشیم و به یاد داشته باشیم که در روز خلقت انسان ( نمی توانم ) در قاموس او جای نگرفت . پس ما میتوانیم انی باشیم که او افر ید و این نمی توانم ها جز بهانه ای برای دلمان نیست همین و بس .

 

                      

 

 و با اجازه شما کلام اخر :

خدایا از تو میخواهم که هر روزمان را از خوشی اکنده و از گناه دور داری . تجربه مان را افزوده و تحمل مان را در مقابل گرفتاریها و مرارت های زندگی بردبار گردانی . همانطور که فرزند زهرا سیدالشهدا (ع) فرمودند : مسلمانان * کاری نکنید که از ان پوزش خواهید .

  امید به این که در همه حال شنونده اخبار نویدبخش و بیننده اتفاقات ارزشمند در دفتر زندگیمان باشیم که این دفتر امانتی است سفارش شده به دلهایمان .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 10:32  توسط نرگس مهدی  |