تبليغاتX
دیوانگان خدا - اي كاش اي بي مهر اي انتهاي دل

دیوانگان خدا

نگاه معنوي ديگر به خدا وند اينجا دلها ديوانه اند

اي كاش اي بي مهر اي انتهاي دل

در آيينه ديدم که مردي شکفت درخشيد و نام خود را نگفت........
که بود ؟ آن که هر گفت و گويي کرد رفت مرا عاشق روي او کرد و رفت.
دلم با خيال رخش پر گرفت دوباره غزل خواني از سر گرفت به دنبال خورشيد پرواز کرد...... و بند زمان را ز پا باز کرد

 

هوايي شد و سر به صحرا گذاشت مرا با خودم باز تنها گذاشت به دنبال دل بال و پر ميزدم به اعماق تاريخ سر ميزدم.جهان اين خدا گونه را در نيافت و اين حجم انديشه را بر نتا فت. جهاني که پهناي نيرنگ بود براي خلوص علي تنگ بود
چه مي خواند در صبح محراب عشق؟ که آشفته ميشد از او خواب عشق

 

زمين و زمان دست و پا ميزدند کسي را پيا پي صدا ميزدند شب از پشت دنيا سرک ميکشيد سحر شوکت ربنا ميشنيد.
از اين پس جهان از ميان نيمه شد ولي عشق از هر جهت بيمه شد کساني که سمت علي مانده اند... چو او آيه ي ربنا خوانده اند. زمين و زمان دست و پا ميزدند علي را پيا پي صدا ميزدند

 

علي روشنايي بود نور بود ز معيار دنياي ما دور بود........
عدالت به نامش شرفياب شد.زمين و زمان دست و پا ميزنند........
خدايا به ما بي قراري بده به ما فرصت رستگاري بده. بده فرصتي تا که عاشق شويم اسير نگاه شقايق شويم......... بفهميم سوز دل خسته را.

 

بينيم پشت در بسته را........ براي يتيمان کمر خم کنيم غمي از دل بي کسان کم کنيم

شاعر :كريم خاني.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 10:36  توسط با نجی  |